مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
333
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
محبت دخترك نيز در دل على مصرى جاى گرفت . دختر زرگر به او گفت : اى ميشوم ، از بهر چه جامههاى مرا ميخواهى تا اينكه پدرم با تو اين كارها كند ؟ على مصرى جواب داد : بذمت گرفتهام كه جامههاى ترا بزينب نصابه ببرم و او را تزويج كنم . دخترك گفت : ديگران قبل از تو با پدرم حيلتها كردهاند كه جامههاى من ببرند . ولى نتوانستند . تو اين طمع ترك كن . على گفت : ناچار بايد جامههاى ترا ببرم تا پدر تو زنده بماند . و گرنه او را بكشم . زرگر با دختر خود گفت : اى دخترك ، اين ميشوم را ببين كه هلاك خود همىجويد . پس از آن زرگر گفت : اكنون ترا بجادو ، سگ كنم . آنگاه طاسكى آب گرفته ، فسون بر وى بخواند و از آب او بعلى مصرى برفشاند و به او گفت : به صورت سگ درآى . درحال ، على مصرى سگ شد . و زرگر با دختر خود به خوردن بنشستند . چون بامداد شد ، زرگر بر استر سوار گشته ، فسونى بر سگ خواند كه او در پى زرگر بيفتاد و سگان روى به او كرده ، عفعف ميكردند تا اينكه بدكان سقطى برسيدند . سقطى برخاسته ، سگان از او دور كرد . على در پيش او بخفت . پس از ساعتى زرگر نگاه كرده ، او را در دنبال خود نيافت . آنگاه سقطى دكان فروچيده ، بخانهء خود روان گشت و سگ بر اثر او برفت تا بخانهء سقطى داخل شد . چون دختر سقطى او را بديد ، روى خود بپوشيده ، گفت : اى پدر ، مرد بيگانه از بهر چه به خانه آوردهاى ؟ سقطى جواب داد : اى دختر ، اينكه سگ است . مرد بيگانه كجا بود ؟ دختر سقطى جواب داد : اى پدر ، اين على زيبق مصرى است كه زرگر ، او را بجادو سگ كرده . سقطى رو بسگ آورده ، گفت : تو على مصرى هستى ؟ سگ باشارت گفت : آرى . آنگاه سقطى به دختر خود گفت : زرگر از بهر چه اين را جادو كرده ؟ دختر جواب داد : بسبب جامهء دخترش قمر ، او را سگ كرده و من ميتوانم كه او را خلاص كنم . سقطى گفت : اگر احسانى بايد ، اكنون وقتست . دختر گفت : اگر مرا تزويج كند ، من او را خلاصى دهم . على زيبق با سر خود اشارت كرد كه : آرى . درحال ، دختر سقطى طاسكى را پر از آب كرد و عزيمت بر وى بخواند . ناگاه فريادى بلند برآمد كه طاس از دست دخترك بيفتاد و دختر